![]() |
|
در کنار تو درسینه ام جایگاهی است کجاییم؟؟؟ وقتي كودك بوديم ومارابه مدرسه مي بردند براي تربيت ما وقت مي گذاشتند با اينكه مادر وپدر مهرباني داشتيم اما براي تربيت ما حاضر بودند فرزند دلبندشان دچار سختي ومشقت شود و اگر درس خودرافرانمي گرفتيم حتي اگرلازم بود از تنبيه كردن ما كه ازجان خود شان بيشتر دوستمان داشتند دريغ نمي كردند وما متحير از اين همه سختي ومشقت . ندانم!!
شوخی یا جدی؟ بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند....
و گنجشک ها جدي جدي مي ميرند. آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند .... و قلب ها جدي جدي مي شکنند. آدم ها شوخي شوخي لبخند مي زنند.... و دلها جدي جدي عاشق مي شوند. با كار خرابات نشيني چه كنم با گدا نشسته ؛ با شاه نشيني چه كنم گفت ازعشق گدايي است اگرشاه شديم چون شمع خرابت شديم ماه شديم گفتم تو بگو كه من چه بايد بكنم آن چيست بگو كه من نبايد بكنم گفتم: بنويس، چه ساكتي دير شده گفت : دير نگو ؛ بگو زمان پير شده گفتم تو بگو كه شعر من كافي نيست از حق تو بگو كه قصد حرافي نيست عیدتان مبارک الهی!
تماشا چشم مخصوص تما شاست اگر بگذارند و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
سر از ما تقدیر از الهی!! امروز شنيدم كسي رو كه مي شناسم سرطان خون گرفته اون يكي ازما آدما س ؛ مثل من! يك آدم عادي ! آدما چه خوب، چه بد آخرش مي ميرن بيست سال پيش اون هم سن امروز من بود. من واو باهم كار مي كرديم اون استاد بود ومن شاگرد؛ سخنش عاميانه بود ولي با صداقت! چرا آدما چه خوب چه بد؛ چه عام چه خاص، همگي مي ميرند .شايد مي ميرند كه يكي ديگه جاشون بگيره !! چرا ما آدما ي عادي به دنيا مي آئيم .مي ايم زندگي مي كنيم بعد مي ميريم هيچكسي هم نمي دونه كه ما اومديم بعدشم كه داريم مي ميريم هيچكس هم نمي فهمه ! همچي كه مرديم بازم كسي نمي فهمه كه مرديم حتي خودمون هم نمي فهميم داريم زندگي مي كنيم يا داريم مي ميريم. من كه از زنده بودن خودم پشيمونم .آخه يه ادم عادي به چه درد ميخوره زنده بودنش !؟ پس ايكه مي گند ما اشرف مخلوقاتيم كجاست ما كه عادي بوديم عادي زندگي كرديم وعاديم مرديم يا مي ميريم حتي خاص نبوديم ديگه اشرف بودنش پيش كش !! شايد علتش اينه كه اين دنياي كه ما توي اون زندگي مي كنيم همه اشرفند وچون اشرفاش زيادند ما توش گميم به قول شاعر: بي سرپا گداي آنجا را پا نهاده بر فرق فرقدان بيني آره مثل ضربه المثل كه مي گه : گردو خونه قاضي زياده اما شماره داره ! شايدم آدما دارند اشرف مخلوقات مي شند حالا اگه اين دنيا اشرف نشدن دنباله كارشون رو اون دنيا ادامه ميدن شايد يه روز ديدي همين آدماي عادي كلي از توشون اشرف اومد بيرون آره .حالا كه ديگه چاره اي ندارم جز زندگي كردن! به اميد اون روز زندگي مي كنم ومي گم سر ازما تقدير از الهي ! اما بازم حالم گرفته ويه جوري به خدا نگاه مي كنم انگار ارث بابام رو ازش مي خوام آخه اينم بندس كه تو خلق كردي نه فهم داره نه شعور نه مي دونه چيكار كنه!؟ نه اون كاري كه بهش گفتي مي كنه! نه شكرتو رو مي كنه ! يه خوردهم كه بهش رو دادي پرو ميشه وديگه مي خواد به حسابت نياره!! وقتيم كه گير افتاد شرو ع مي كنه به التماس كردن حالا كي مي خواد تنبيه ش كنه!؟ تازه بعداز كلي گند زدن مي گه سرازما وتقدير از تو!!!! شايدم ما آدماي عادي قافيه را باختيم وتا دم مردن بيشتر فرصت نداريم وبعد كه مرديم تازه مي فهميم چي بوديم وچه فرصتي را از دست داديم واين روحي را كه به ما داده بودند ومي توانستيم ازش يك خدا بسازيم و چطور ضايع كرديمش وازش يك شيطان ساختيم وشيطانم كه تكليفش معلومه! معذّب شده ي خدا و رانده شده از درگاه خدا واينطور كه معلومه خودش را آماده كرده براي عذاب الهي .بازم سرازما تقديراز الهي . !! یکی بود وهیچ کس نبود! خدا بود ديگر هيچ نبود حتي هيچ هم نبود خدا گفت باشد وجهان شد ونور وظلمت شد ديو وفرشته ايجاد شد و..و..و... در نهايت انسان به وجودآمد وانسان شد اشرف مخلو قات و او ديد خدا هست و وجودش در مقابل وجود خدا هيچ است پس انسان خدا راسجده كرد و موجودات انسان راسجده كردند وانسان خواست جاودان باشدپس نافرماني خداي كردوازبهشت رانده شد ودراين جهان قرار گرفت از بهشت چه با خود به اين جهان آوردخودش را درقالب روحي پاك و عقل را تا راهنماي او باشد وهواي نفس را تا دشمن او باشد و فطرت خود را تا حامي او باشد. و عشق را تا تنها ياد گاري باشدبراي او از عرش ملكوت ؛ حال منتظريم تا از اين لجنزا ودنياي خاكي چه بيرون مي آيد آيا فرشته اي ازجنس نور يا ديوي از جنس ظلمت ؛ مي گويند انسانها هر كدام شكل باطني دارند، كه در روز قيامت با همان شكل محشور مي شوند وهمچنين مي گويند هر كس با هرچيزي كه در دنيا دوست مي دارد محشور مي شود شايد من به شكل يك حيوان باشم آن وقت هر كسي مرا دوست بدارد من با او هستم و او ازمن گريزان و من ازديگران گريزان ! يا غياث المثتغيثين ما چه چيزوچه كساني رادوست ميداريم وچه كساني ما را دوست ميدارند ؟ اگر انسانهاي خوب باشند من شرمنده آنهايم واگر بد باشند من گريزان از آنها ! خدا يا درآن روز نامه عمل من چه چيز را در خود دارد آيا اعمالي را كه پنهاني مرتكب شدم مي خواهد بر همه عيان كند ؟ من عصيان تو را كردم به اميد بخشش تو! چرا درجمع آن را عيان مي كني اگر مي خواهي ببخشي در نهان ببخش واگر نمي خواهي ببخشي عذابم را در نهان انجام ده تا از بندگان واوليا تو شر منده نشوم .
برای تو! به مهرباني چشم هايم اعتماد نكن كه واژه هاي نگاهم دروغ نامه ي دلخواه آشنايي هاست تو صادقانه تريني در اين خراب آباد تو كودكانه ترين خوابي هنوز قلب تو گرم است از ترانه ي عشق هنوز روح تو درياچه ايست نا آرام كه موج عاطفه درآن غريو ها دارد
پرهیز!!
بادلم يك رنگ ومهر آميز باش بر لبانم شعر شور انگيز باش راز دار وعطر ناك ودل فريب مثل جنگل هاي باران خيز باش تا نسوزد از حسادت سينه ام غير من با هر كه در پرهيز باش پيش من باش اي بهار پرشكوه در تنم ويرانگر پاييز باش كسي كه هميشه در قلبش تجلي مي كني همسرت
برای تو! ما که اين همه براي عشق راستي چرا از نثار يک دريغ هم
عیدانه! انتخاب مولی الموحدین علی ابن ابیطالب (ع) به عنوان اولین امام شیعیان برشما مبارک باد.
اقلیم عشق!
دل آرام گیرد به یاد خدا! سخنان زيادي درباره عشق و عاشقي رانده شده است اما.............
عشق مانند رودخانه، سرچشمه اي دارد ودرمسير حركت خود از منازل ومكانهاي مختلف عبور مي كند تواين را بدان هر كس درآخر رودخانه باشد جز آبي ِگل آلود و گنديده و حتي متعفن نصيبي ندارد . وبدان سرچشمه عشق، خالق هستي است. يك دم غريق بحرخدا شوگمان مبر كزآب هفت دريا به يك جرعه تر شوي عشق نهايت دوست داشتن است وعاشق وقتي به اين درجه ميرسد به خدا رسيده است.انسان عاشق هرچه دارد وندارد در اين منزل مي گذارد وبه خالق مي رسد و خالق مي شود. پايين ترين منزل رودخانه دوست داشتن دنيا و آنچه متعلق به دنياي فاني و خاكي است مي باشد.اين باتلاق دنيااست. انسان ازطفو ليت دوست داشتن را شروع مي كند ودر اين مسير با رشد عقل ودل به طرف سرچشمه رودخانه حركت مي كند. در هر كجاي اين رود خانه كه متوقف شوي متعفن شوي .پس درمسيرهرچيززيبا وپاك را دوست بدار ولي به آن دل مبند وبه سرچشمه نظر داشته باش .دوست داشتن تفاوت دارد با عاشق شدن هر كجا عاشق شدي و برسرآن ماندي همانجا مانده اي. اولين منزل عشق ،عشق به خود است (حُب ذات) وآخرين منزل، عشق به خالق. هرچيز كه دراين جهان مي بيني آينه ي اوست، عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازاوست. معشوق ازمنظر چشم عاشق كامل وبدون هيچ گونه عيب و نقصي است و چه كسي را كاملتر وزيباتروپاكترو لطيفتر......از خداوند مي توان يافت؛ با ديدن معشوق، دل ازقفسه سينه ميخواهد بيرون بپرد وعاشق وعقلش با ديدن معشوق ناتوان،درمانده،خوار،ضعيف،ذليل،مي شود و با ياد معشوق نه خواب دارد ونه خوراك؛ در نهايت اگر به وصال نرسد خواهد مرد. اگر تجربه كرده باشي مي داني! خداوند از روح پاك خود در بدن انسان دميده پس تمام خصوصيات خدا فطرتاً درذات انسان وجود دارد؛ اگرانسان درخود نگاه كند خدارامي بيند ؛البته انسان به طور ناقص آنها را دارد اگر انسان عاشق مي شود حتماً خدا عاشق واقعي است اگر انسان معشوق ميشود خدا معشوق واقعي است آري اگر خدا عاشق انسان نبود چگونه اينهمه به انسان لطف مي كرد در حالي كه انسان اين همه به اوعصيان مي كند؛ او به انسان نعمت هاي خود را فرود مي اورد وانسان به سوي او گناهان خود راصعود مي دهد واين كار هرروز هر ساعت هرثانيه وهر لحظه تكرار مي شود راستي چرا؟ آيا واقعاً انسان ارزش دوست داشتن ومورد توجه قرارگرفتن خالق را دارد؟! حال كه انسان معشوق خالق است چگونه معشوق انسان ديگر نباشد؟ پس اي همسرم ! تو نيز معشوق مني چون خدا تو را دوست مي دارد من نيز تو را دوست دارم و تو را با خود به سر چشمه رودخانه مي برم!
ولادت امام صادق مبارک باد! ![]() باران! واي باران باران شيشه ي پنجره را باران شست ازدل من اما؛ چه كسي نقش تورا خواهد شست؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور واي باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابيم كه درآن دولت خاموشي هاست من شكوفايي گل هاي اميد را دررويا مي بينم وندايي كه به من مي گويد: دل قوي دار سحر نزديك است دل من ، در دل شب خواب پروانه شدن مهر در صبحدمان،داس به دست،آسمان ها آبي پر مرغان صداقت آبيست؛ديده در آيينه ي صبح تو را مي بيند. از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پروبال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري! نه از آن پاك تري تو بهاري! نه باران از توست از تو مي گيرد وام، هر بهار اين همه زيبايي را هوس باغ وبهارانم نيست اي بهين باغ وبهارانم تو! بخوان وقضاوت كن!! پرنده اي روي شاخه اي درخت نشسته بود با ادب تمام خود را آماده ي ديدار محبوبش مي كرد در همان حين رو به سوي خدا وند كرد؛ خدا روي برگرداند از او. پرنده اندوهگين ومتحير شد ؛گفت :آيا نمي شناسي مرا!؟ منم پرنده ي نغمه خوان كوي تو! خدا هيچ نگفت. غمي بزرگ در قلب كوچك پرنده نشست؛ گفت:« خدايا! شادي ام همه به نيم نگاهي از توست ، چگونه از من مشتاق روي برمي گرداني؟» خدا به سخن آمد وگفت: من نيز محتاج نيم دانه ي از تو بودم ؛اما تو آن را از من مضايقه كردي!» پرنده درشگفت ماند، وگفت:« بارخدايا! حكومت دنيا همه به دست قدرتمند توست؛ كي محتاج به چون مني بوده اي؟» خدا گفت :« به ياد داري روزي را كه پرنده ي گرسنه اي چشم به دانه ي تو دوخته بود؟ واز گرسنگي توان پريدن ودانه يافتن نداشت؟ اگر تو از اندوخته ي خود طعامش مي كردي، او را با من مي يافتي؛ هم چنان كه هميشه وهر كجا با توام وهر كه در تو نظر اندازد ، مرا نظاره كرده است.» پرنده سر به زير انداخت ؛ دانه هاي اشكش ،باران توبه در عرش فرود آورد.... پس واي بر ما كه چه مضايقه هايي كه كرده ايم؟؟؟؟؟!!!!..... الهي عاملنا بفضلك ، ولا تعاملنا بعدلك ! دیوانه!
يا رب! مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم هجرش دهم زجرش دهم خوارش كنم زارش كنم از بوسه هاي آتشين و ز خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش زنم صد فتنه در كارش كنم در پيش چشمش ساغري گيرم زدست دلبري از رشك آزارش دهم از غصه بيمارش كنم بندي به پايش افكنم گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر كالاي بازارش كنم گويد : ميفزا قهر خود گويم: بكاهم مهر خود گويد: كه كمتر كن جفا! گويم : كه بسيارش كنم هر شامگه در خانه اي چابكتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي ؛ و ز خويش بيزارش كنم چون بينم آن شيداي من فارق شدازسوداي من منزل كنم در كوي او باشد كه ديدارش كنم گيسوي خود افشان كنم جادوي خودگريان كنم با گونه گون سوگند ها بار دگر يارش كنم چون يار شد بار دگر ؛ كوشم به آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش كنم عيد
عشق وعقل! عقل ميگفت که دل مسکن و ماوي من است .. عشق خنديد که يا جای تويا جای من است . . چه کسی ميگويد دل به دل ره دارد ، دل من غرق به خون است دل او خبر ندارد... خواب وبيدار! ميخواهم براي تو تجربه ازدوران كودكيم را بگويم از خوابها آن دوران شايد تو نيزاين خواب را ديده باشي ولي من طوري ديگرآن را تجربه كردم .
ديدم درراهي كه ميرفتم پول ريخته بود ومن آن جمع ميكردم بقدري زياد بود كه آنها رابر روي پرپيراهن ريختم با آنكه دلم دوست داشت چيزهايي بخرم ولي اين كار را نكردم وقتي ازخواب بيدار شدم فقط حسرت خوردم . هفته بعد دوباره همان خواب را ديدم اين بار شك كردم به خواب بودن خود وفقط به اندازه يك مشت پول برداشتم وقتي ازخواب بيدار شدم نگاهي به مشت خود انداختم وآن را خالي يافتم .هفته ديگر وباز همان راه وهمان خواب اين بار مطمئن شدم كه خواب هستم تصميم گرفتم فقط يك سكه بردارم ودر مشت خود محكم گرفته وآن رابه دنياي واقعي بياورم . وقتي بيدار شدم چنان دستم مشت بود كه هيچ چيز ازآن بيرون نميآمد وقتي آن راباز كردم حتي آن يك سكه رانيز نتوانستم باخود به اين دنيا بياورم !!! حال نميدانم چه چيز را با خود ميتوانم به دنياي ديگر ببرم؟ تو مي داني چه چيز با خود مي تواني ببري ؟من ميدانم چيز خاكي را نميتوانم ببرم وفقط به فقط يكبار ميتوانم با خود ببرم بگو چه چيز خاكي نيست تا آن رادرمشت گرفته وبا خود ببرم ؟
عشق خاكي ؟ثروت خاكي؟ منصب ومقام خاكي؟................. |
صفحه اصلي پست الکترونیک مرداد 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پیوندها |